در تبانی هوس وچشمات

وگرمی آن دست های مردانه  گم می شوم

شب تمام نمی شود

در هرزه نگاهت

وبيگانگی بوسه ات می تكم

وسرم با سرعت صد سال نوری دور تنم می چرخد

شب تمام نمی شود

روياهای كودكی

ستاره های مهربان

وآن مردان سوار بر اسب غيور كجا رفتند

كه نوازشت مرا چنين به هرزه ای بدل می كند

ومن با اين همه مهربانی نمايشی چه ناسپاس   وحقيرم.

غريبه می شوم از تو 

از هرچه عشق

وعشق وزندگی 

جز تعبير تمام هوس نيست.