شرح حال سيد محمد اجتهادي «ناصر»
به قلم: مرتضي فرجيان
نامش «سيد محمّد اجتهادي» بود، ولي همهي دوستان و آشنايان او را «ناصر» خطاب ميكردند. او در سال 1309 شمسي در شهر تاريخي «كازرون» فارس پا به عرصه گيتي نهاد و يكي از نامهاي مستعار او «شبيهالشعرايكازرون» بود.
«ناصر» بسيار لاغر اندام و بلند قامت بود. چشمش حالتي خاص داشت. پلكهايش افتاده بود و به چشمانش حالتي خمارگونه ميداد. تكيه كلامش «عمو» بود كه او با لهجه شيرين شيرازي اين كلمه را «عامو» تلفّظ ميكرد.
ناصر در عمر نسبتاً كوتاه خود، دايماً با ديو فقر و تنگدستي دست به گريبان بود. ولي عليرغم وضع نامساعد مالي هيچگاه خنده از لبش دور نميشد. در شادترين اشعار او جابهجا به ابياتي بر ميخوريم كه اندوه او را از وضع بد مالي نشان ميدهد؛ مثلاً در وصف بهار ميگويد:
برخيز كه فصل گل و هنگام بهاره
بردار يكي دام، كه هنگام شكاره
داني ز چه پروانهي رقّاص كند رقص؟
چون زمزمهي جوي، چو آهنگ سهتاره
و چند بيت پايين تر ميخوانيم:
ما خسته دلان را چه نصيبي ز بهاران؟
گل را چه كند، آن كه ستم ديده و خواره؟
آن كس ز تماشاي گل و سبزه كند كيف
كو غرق، توي ليره و دينار و دلاره!
تنهايي و تجرّد يكي از تلخكاميهاي دايمي «ناصر» بود. عدم امكانات مالي جهت تشكيل خانواده، باعث مجرد ماندن او تا آخر عمر شد. ناصر هم مانند دو شاعر طنزپرداز پيشكسوت (سيّداشرفالدين حسيني و محمدصادق تفكّري) تا آخر عمر مجرد و تنها باقي ماند. امّا طبعي زيباپسند و حسّاس داشت. زن در شعر ناصر جاي والايي دارد. او به هر مناسبتي از زيبايي و جاذبهي زن سخن ميگويد و گاه آن قدر پيش ميرود كه خود را زن ميبيند و از زبان «خودِ زن شده!» شعر ميگويد و شعر لاابالي و بيقيد را به باد انتقاد و تمسخر ميگيرد. اشعاري كه با امضاي مستعار «پريچهردلاور» سروده همه مؤيد اين مطلب است.
گاهي در عالم خيال، خود را داراي زن و فرزندان زياد ميياد و مانند مرحوم محمدصادق تفكّري از دست زن و مادرزن بدخلق و خوي گله و شكايت ميكند.
اتاق اجارهاي محقّر او محفل انس دوستان و همكاران طنزپردازش بود. من و چندتن ديگر از دوستانش هر وقت دلمان از بيداد و جفاي زمانه ميگرفت، به عزلتگاه كوچك ولي پُرمهر و صفاي او پناه ميبرديم و الحق كه او با امكانات ناچيز و محدود خود، براي رضايت مهمانان سنگ تمام ميگذاشت و لحظهاي از خدمت به آنان غفلت نميورزيد.
ناصر بسيار متواضع، خوشصحبت، امين، بامحبت و وظيفهشناس بود. هر كس يك بار با او نشست و برخاست ميكرد، شيفتهي حُسنخلق و ذوق لطيفش ميشد.
ناصر طنزنويسي چيرهدست و كمنظير و نظم و نثرش چون آب چشمه روان و صاف و دلنشين بود. شعرِ ناصر گهگاه پندآميز و انتقادگر ميشد. او جِلفي، سبكي، هرزگي و بيبند و باري را با لحني شيرين مورد خطاب و عتاب قرار ميداد و افراد پيرو اين صفات را به راه راست و كسب علم و دوري از فساد تباهي فرا ميخواند.
اسامي مستعار مرحوم «ناصر اجتهادي» در عالم طنزپردازي از سي اسم متجاوز بود. معروفترين آنها از اين قرار است:
ناصر، جهانگرد، شبيهالشعرايكازروني، ميرزاهپلهپو، سيفالقلم، هوچي، زالاس، هلهلفندي، جيرجيرك، ناشيباشي، آمنهيباشنگي، كاكوشيرازي، ابوالبلبل، ماماجيمجيم، لوطيشيرازي، نكبتالشعرا، اجتهادي، پريچهردلاور، بدبين، هندلالشعرا، اشتباهي، جيمجيمبو، زالو، مارگريتبيگم، اليزابتبيگم، ميرزاقلمدون، ملكمقوّا، ديزياشتهاردي، موسيرفندك، باباكرم و ...
ناصر، ستوني تحت عنوان «نكتههايي باريكتر از تار عنكبوت» مينوشت، كه هر يك حاوي دقيقترين و زيباترين طنزهاي اجتماعي و فلسفي است. نمونههايي از اين نكتهها:
ـ كساني كه جز «لياقت» و «صداقت» هنري ندارند، ول معطلترين افراد هستند.
ـ پستترين آدمها كساني هستند كه بدون «شرف» ميتوانند زندگي كنند، ولي قادر نيستند بدون «پول» به زندگي ادامه دهند.
ـ زندگي شيرين است، مشروط بر اين كه آدم اقلاً به اندازه يك «چغندرقند» ارزش داشته باشد!
ـ چه قدر بيپشت و پناهاند، كساني كه به جز آفتابِ داغ، هيچگونه پشتگرمي ندارند!
ـ من از ديدن «مار» آن قدر نفرت ندارم كه از ديدن قيافههاي مثل «برجزهرمار»!
ـ زندگي مثل خيار است. به بعضيها سر شيرينش ميرسد و به بعضي ديگر ته تلخش!
ـ الهي شكر كه نمرديم و به اين حقيقت رسيديم كه بالاخره بايد مُرد!
ناصر قسمت اعظم عمر 53 سالهاش را صرف نويسندگي در مطبوعات و راديو تلويزيون كرد. به كار خويش كه تهيهي اشعار و مطالب گوناگون براي مطبوعات بود، عشق ميورزيد و به مال و جاه دنيا بيعلاقه بود و متأسفانه مديران مطبوعاتي كه ناصر براي آنان كار ميكرد، هيچگاه قدرش را آنچنان كه بايد و شايد نشناختند و به اصلاح وضع بد مالياش نپرداختند. ناصر تمام عمر را با رياضت توأم با مناعت سپري كرد و سرانجام در روز بيست و ششم آبانماه سال 1362 بر اثر سكتهي قلبي در مشهد درگذشت. اين بيت بر سنگ مزارش نقش شده است:
«چو شد مشمول لطف و رحمت حق
به دارالرحمه مدفون گشت ناصر»
از شگفتيهاي روزگار اين كه مدتي قبل از حركت از شيراز به مشهد، شبي در محفلي به يكي از دوستان صميمياش به نام «معالحق» اظهار ميدارد كه، نوار قرآني بياورد و گفتههاي او را در انتهاي نوار قرآني ضبط كند. سپس دقايقي دربارهي بيثباتي دنيا و مسأله مرگ صحبت ميكند و قطعه شعري تحت عنوان «من نميخواهم بميرم» ميخواند كه كاملاً گوياي زندگي سراسر رنج و محنت اوست.
.........................................
مأخذ مقاله: سالنامهي گلآقا، سال 1372. صص 146_143.
باز چاپ: كتاب كازرونيه (مجموعهمقالاتكازرونشناسي)/به كوشش عمادالدينشيخالحكمايي. ـ تهران: كازرونيه،1381